تعطیلات عید بحثی با یکی از دوستان راجع به محتوای اس ام اس ها داشتم که البته نیمه کاره ماند و حوصله ادامه دادنش را نداشتم. در ادامه مطلب می توانید بخوانید. عباس زاده یکی از هم کلاسی هایم است که واقعا قضاوت کردن در موردش سخت است. بخوانید متوجه می شوید.

مقاله ام با عنوان "مبانی اخلاقی الگوهای تجارت" در این همایش پذیرفته شده است. این مقاله را تعطیلات عید نوشتم. در همان دید و باز دیدهای روز عید یکی از بستگان پرسید چه خبر؟ چکار می کنی؟ گفتم که دارم مقاله ای با این موضوع می نویسم. از قرار ایشان هم در جریان این همایش بودند و طرح مقاله ای هم در سر داشتند. خیلی خوشحال شد و پیشنهاد جالبی دادند.
پیشنهاد دادند که از تعطیلات عید استفاده کنیم و هر دو مقالاتمان را بنویسیم و هر کس اسم خودش را به عنوان نویسنده اصلی بنویسد و اسم دیگری را به عنوان همکار. به همین راحتی با نوشتن یک مقاله، هر کدام دو مقاله داشتیم. من هم درجا پذیرفتم.
بعد از ظهر همان روز به ناگاه و خیلی دیر! به این فکر کردم که این کار اخلاقی است؟ آن هم برای همایشی با عنوان اخلاق؟!؟ چرا اصلا به این موضوع فکر نکردم و پذیرفتم؟
البته ایشان تقصیری ندارند و در جامعه ای که بحران اخلاقی یکی از مشکلات کوچکش است، این طرز فکر از یک عضو هیئت علمی دانشگاه بعید نیست. این کارها در جامعه ما به حدی عادی اند که اصلا از این دید به مساله نگاه نمی کنیم. خدا را شکر ایشان مسافرت رفتند و قضیه منتفی شد.
یاد خاطره دیگری افتادم: بزرگواری همیشه به من گیر می داد که چرا نماز نمی خوانی و چرا و .... همین بزرگوار شبی مهمان مان بود و تعریف می کرد که چطور وقتی مطب دکتر مرادی (معروف ترین و شلوغ ترین پزشک منطقه مان) می رود، پولی لای دفترچه بیمه می گذارد و منشی زودتر کارش را راه می اندازد.
مثال هایی از این دست زیادند. مساله اینجاست که مدعیان اخلاق هم پایبند به اخلاق نیستند. نمونه اش خود من!!!!
واقعاْ نمی دانم آیا این همایش ها دردی را دوا می کنند؟ نمی دانم. فقط می دانم که مسافرتی چند روزه به درد من خواهد خورد!!
«ماه» کامل شده است. پس از ماه ها دوباره محکمه ام را برپا می کنم. متهم و قاضی و شاهد خودمم و شاکی زندگانی ام. جرمم جا گذاشتن دیالوگی در زمان است. در جایگاه شاهد می ایستم و رو در روی ماه برای هزارمین بار آن دیالوگ را تکرار می کنم. متهم با گردنی کج، همه اتهام ها را می پذیرد و از قاضی تقاضای اشد مجازات می کند.
از اشک های قاضی می فهمم که باز تبرئه شدم، برای هزارمین بار.
اینجا کشور سوپرمن هاست. سوپرمن هایی که همه فن حریف اند و در آن ِ واحد چند کار را به بهترین نحو ممکن انجام می دهند. یکی شان وزارت دادگستری و سازمان مبارزه با قاچاق و ... می گویند بالای ده جای دیگر را ... مدیریت می کرد، آن هم به نحو احسن، احسنت. یکی دیگرشان همین الان هم پرطرفدارترین تیم کشور را مدیریت می کند و هم از آن پر طرفدارتر بنزین را، هم راهنمایی و رانندگی را. یکی دیگرشان چهار زن عقدی و ¥ زن صیغه ای را به خوبی اداره می کند. یکی دیگرشان در آن واحد هم بزرگترین خودرو سازی کشور را مدیریت می کرد و هم دانشجوی دکتری مدیریت بود و حالا هم که قرار است نماینده مجلس بشود. یکی دیگرشان در آنِ واحد هم دکتر مهندس است و هم خلبان و هم قالیباف و هم شهردار (نبینید این بارندگی اخیر چه گندی به پایتخت زد، این استثناء بود وگرنه ایشان هم توانایی مدیریت جهان را دارند)
سوپرمن ها همه شبیه هم اند. با استعداد خدادادی که دارند خیلی زود و راحت زبان یاد می گیرند. دانشگاه می روند. ازدواج می کنند. با حداقل مدرک تحصیلی شاغل می شوند و در طول اشتغال هم دست از تحصیل بر نمی دارند و درسشان را تا دکتری ادامه می دهند. اگر هم که طاقت دوری از خانواده را داشته باشند و اراده کنند، حتما ً در یکی از دانشگاه های امریکا یا انگلستان ادامه تحصیل خواهند داد. سوپرمن ها وقتی که شاغل می شوند در کنار شغل شان سهامدار موفق بورس هم هستند و در خرید و فروش ارز و سکه هم دستی دارند.
سوپرمن ها «کف» دارند یعنی حداقل شغل شان یا ریاست دانشگاه است و یا مدیر کلی یا ریاست پتروشیمی و یا انحصار واردات دارند. در هر صورت تصمیم ساز و تصمیم گیر اند.
روی دیگر سکه ما دسپاچولوفتی ها هستیم.
دسپاچولوفتی ها برای اداره کردن یک خانواده سه نفره روزی سه مرتبه به گه خوردن می افتند؛ صبح پیش رئیس، بعد از ظهر پیش فرزند و شب پیش زن. دسپاچولوفتی ها از فرط بی عرضگی حتی یک دوست دختر هم ندارند. خدادادی احمق اند. لغت فیش برداری می کنند تا توی مترو بخوانند اما در عوض هندزفری توی گوششان می چپانند و چرت می زنند. همیشه کمبود خواب داشته اند؛ همیشه تاریخ. دسپاچولوفتی ها برای گرفتن لیسانس چهار پنج سال تمام وقتشان را می گذارند. خیال می کنند با مدرک لیسانس و بدون آن استعداد خدادادی می توانند سوپرمن شوند، چه خیال خامی! بعد پدرشان در می آید تا یک فوق لیسانس بگیرند، با همان امیدها و خیالات خام.
دسپاچولوفی ها «سقف» دارند یعنی حداکثر یا استاد دانشگاه می شوند یا معاون اداره یا پتروشیمی یا بازرگانی خرده پا. دسپاچولوفتی ها در هر صورت مجری تصمیم سوپرمن ها هستند.
یکی شان یکبار می خواست دیگر دسپاچولوفتی نباشد. رفت و مثل همکلاسی سوپرمن زاده اش سهام خرید، آخر سر خودش هم نفهمید چه شد که نصف پولش پرید. بعد از آن ایمان آورد که سوپرمن بودن خدادادی است. یکی دیگرشان فکر می کرد که می تواند با کتاب خواندن دسپاچولوفتی نباشد. همین که سر توی کتاب کرد، به توهم عجیبی دچار شد. احساس سوپرمن بودن می کرد اما سوپرمنی که دیگر دسپاچولوفتی ها هم برایش سوپرمن بازی درمی آوردند!
با تمام اینها، دسپاچولوفتی ها انسان های آرام و نجیبی هستند و می دانند و مطمئن اند که اگر آنها سوپرمن نیستند فقط به این خاطر است که آنها آدم های خوبی هستند و دزدی نمی کنند و رانت نمی خورند.
احساس شرافت آراممان می کند.
نویرات می گوید ما سوار قایقی روی دریا در حال حرکتیم. وقتی هم قسمتی از قایق خراب شد همانجا روی دریا می بایست تعمیرش کنیم. (اصلا ً ساحلی وجود دارد آیا؟)
*****
آدم ها شش روز کار می کنند و یک روز استراحت چون که خدایشان برای آفریدن زمین شش روز کار کرده بود. شش روز در دریای زندگی شنا می کنند، دام می گسترانند و شکار می کنند (گاهی هم شکار می شوند) بعضی ها نصیبشان فیتوپلانکتون است و بعضی ها نهنگ.
روز هفتم به ساحل می آیند و برای هفته ای دیگر آماده می شوند. از ظهر روز هفتم تا صبح روز بعد، با اینکه قایق ها تعمیر شده اند و تورها آماده اند و خستکی هم از تن به در شده است، هوا جور دیگری است. فکر شروع هفته ای دیگر آزار دهنده است. این آزار به سبب نیشگون ناخودآگاهی است که از چرایی می پرسد، چرایی این هفته های بی ثمر. باید از این فکر فرار کنند. سینما می روند. کوه می روند. منتظر منجی می نشینند. دوچرخه سواری می کنند. ...
فرار نمی کنند، فراموش می کنند.
*****
این ماه یک نهنگ خورده ام. نهنگ اون شکلی که توی ذهنت است نه، نهنگ واقعی. اگر کنسروهایی را که این یک ماهه خورده ام جمع بزنم، یک نهنگ می شوند.
کل که دیگر معنی ندارد. ما زمان را هم قطعه قطعه کردیم و برای هر قطعه اش برنامه ها ریختیم. نهنگ که دیگر جای خود دارد. ما احساس را هم قطعه قطعه کردیم و بعد پاکتش کردیم و اسمش را هم اس ام اس گذاشتیم، احساس در بسته های پنجاه کلمه ای.
این روزها شکار نهنگ کار دلهره اور و احمقانه ای است تا کنسرو هست چرا شکار. تا موبایل هست چه کاریست که تا سر کوچه تان بیایم و منتظر آمدنت بنشینم برای یک دوستت دارم گفتن ساده؟
پستی راجع به یکی از همکلاسی هایم در اینجا نوشته ام. بخوانید و ...
استاد درس فلسفه فیزیک مان کتابی تألیف کرده اند به نام "از دم صبح ازل تا آخر شام ابد"

نقاشی روی جلد، اثر موریس اشر نقاش هلندی است. تفسیر دکتر اکرمی از این نقاشی جالب است. برداشت ایشان با موضوع کتابشان مرتبط است و سفیدی بالای نقاشی را همان صبح ازل می دانند و سیاهی پایین نقاشی را شام ابد. تفسیر زیبایی است. من قبلا این نقاشی را دیده بودم منتها نمی دانستم از کیست و برداشتی اگزیستانسیالیتی از این نقاشی داشتم. سفیدی بالا را "وجود" فرض می کردم و با توجه به اینکه هیچ کدام از پروانه ها یک شکل نیستند این را به "فردیت" تعبیر کرده بودم و سیاهی پایین را به "دلهره وجودی". با سرچ در گوگل و خواندن عقاید علمی اشر گمان کنم نیت خود نقاش هم شبیه همان باشد که دکتر اکرمی اشاره کردند.
از میان نقاشی های علمی اشر تابلوی زیر محشر است، این تابلو را با الهام از نظریه نسبیت اینشتین کشیده است:

این تابلو آدم را یاد فیلم inception می اندازد.
تابلوی معروف دیگری هم دارد که در این لینک می توانید ببینید.
بعد نوشت: شهرام مکری هم چند فیلم کوتاه با الهام از نقاشی های اشر ساخته است که چند جایزه بین المللی هم برده اند.
دیدگاه مکانیسمی: قرچ قرچ گاری و تیک تاک ساعت و عرعر خر یکی اند.
انتخاب طبیعی: از نسل ترسوها و بزدلانیم که اگر نبودیم اجدادمان پنجه در پنجه خطر می افکندند و به احتمال زیاد می مردند.
نگاهش به جهان به حدی علمی بود که هرگز احساس خوشبختی نکند.
احمق ها یک بار انتخاب می کنند، انتخاب نکردن را.
زندگی در تهران: به من بگو منطقه چند می نشینی تا به تو بگوم کیستی.
پناه می برم به بازی های کامپیوتری از شر روزهای تعطیل.
به حدی حماقت و خودخواهی در رفتارش است که بتواند لیدر شود.
تنها خاصیت عشق این است که زندکی را تحمل پذیر می کند.
ما در ۵۰ سال بعد: جوونای امروز بلد نیستند یه آنتی ویروس نصب کنند یا یه مینیمال بنویسند.
بعد نوشت: وقتی این مطلب را نوشتم فکر می کردم واضح است و البته چون دو روز با آن درگیر بودم برای خودم واضح بود ولی حالا که دوباره خواندم متوجه شدم که درست تشریح نشده است. این مساله شاید به علت نداشتن ادبیات موضوع باشد. راه درازی است میان اینکه آدم انچه را در ذهن می داند در کلام هم بداند و از آن مهمتر بتواند مکتوبش کند.
*****
مثالی از عدم قرینگی در تعریف امر درست:
1. کار درست آن کاری است که انجام دادنش درست است.
2. کار درست آن کاری است که انجام ندادنش نادرست است.
این دو تعریف قرینه نیستند که قرینه تعریف اول این می شد "کار نادرست آن کاری است که انجام دادنش نادرست است." تعریف دوم اعم از قرینه تعریف اول است و نوعی الزام به امر اخلاقی را هم در دل خود دارد. مثال: اگر طبق تعریف اول شما به کسی که تصادف کرده و در خیابان افتاده است کمک کردید، کار درستی کرده اید. اما مطابق تعریف دوم، اگر شما به آن فرد کمک نکنید کارتان نادست است.
در برخی امور تشخیص این عدم قرینگی به این سادگی نیست. مثالی در این زمینه فکرم را مشغول کرده است:
فرض کنید شما استادی دارید که مدام از دموکراسی دم می زند و ادعای دموکرات بودن را هم در حرف و هم در عمل دارد و این استاد با شما رابطه خوبی دارد و ریشه این رابطه در نوعی نگاه مشابه و همفکری باشد (با وجود برخی چالش ها). از سوی دیگر با دانشجوی دیگری رابطه خوبی ندارد بر همان مبنا که با شما رابطه خوبی دارد!!!
حال فرض کنید که در امتحان پایان ترم شما و آن دانشجوی دیگر نمره نمی آورید اما استاد به شما نمره می دهد و به آن دانشجوی دیگر نمره نمی دهد. استدلالشان هم این است که من حق ندارم از نمره کسی کم کنم اما اگر بخواهم می توانم به کسی نمره بدهم. سوال اینجاست که آیا این استدلال توجیه پذیر است؟ آیا این رفتار با عدالت در تضاد نیست؟ اگر شما جای آن دانشجوی دیگر باشید با شنیدن این مطلب که استاد به شما نمره نداده اما به دیگری در شرایط مساوی با شما نمره داده است، احساس تبعیض نمی کنید؟ (با تأکید مجدد بر اینکه در مورد نمره شما انصاف رعایت شده و حق تان ضایع نشده است)
احساس من این است که اقدام استاد ناعادلانه نبوده است. این رفتار را در دو سطح بررسی می کنم: یکی در سطح انسان به عنوان موجودی که درک و فهم (intelligibility) دارد و دوم در سطحی بالاتر که انسان به عنوان موجودی با فرهنگ علاوه بر درک و فهم از عقلانیت(rationality) برخوردار است. (با توجه به سطوح 4 گانه هستی شناسی نوکانتی ها)
ویژگی های سطح اول را حیوانات و بچه ها زیاد بروز می دهند. چند مثال از احساس بی عدالتی در حیوانات و بچه ها:
دانشمندان علوم رفتاری در تحقیقهایی که روی بعضی از حیوانات انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که رفتار غیرمنصفانه عکس العملهای مقاومت آمیزی ایجاد می کند. تحقیقات سارا گراهام در این زمینه جالب اند: محقق تعدادی میمون را آموزش داد که برای دریافت غذا به مربی خود ژتون تحویل دهند. هرگاه در مقابل هر ژتون به بعضی از میمون ها خیار و به بعضی انگور(که بیشتر دوست دارند) تحویل داده می شد، میمون های دریافت کننده خیار، به وضوح از خود علائم نارضایتی بروز می دادند و خیارها را از قفس بیرون می انداختند.
بچه ها در مقاطعی از زمان بین والدین و افراد دیگر تفاوتی قائل نیستند و از هر دو به یک میزان توقع مهربانی دارند. فردی وارد مهد کودک می شود و بدون نگاه کردن به سایر بچه ها به فرزند خودش خوراکی می دهد، این امر موجب ناراحتی در کودکان دیگر می شود.
به سن و سال هم ربطی ندارد. فرد بزرگسالی را تصور کنید که از اینکه کسی که او دوستش دارد به کس دیگری عشق می ورزد. این فرد هم ناراحت می شود. این مثال عدم قرینگی را خیلی خوب می رساند.
در این مثال ها احساس عدم عدالت در فرد ایجاد می شود و این احساس ناراحتی بیش از آنکه از نداشتن فرد ریشه بگیرد ناشی از داشتن دیگران است.
اما مثال دوم پیچیده تر است و معمای ما و استاد هم از همین نوع است. حال آن دانشجوی دیگر که نمره نیاورده می گوید: این استاد که همه اش دم از دموکراسی می زد، این بود دموکراسی شان؟ این که تبعیض است.
اشتباه اول ایشان این است که دموکراسی را کامل و بی عیب و ... می دانند. اما واقعیت این است که دموکراسی بی عیب نیست بلکه بهترین است، بهترین در میان سیستم های دیگری که هر کدام انواع کاستی ها و عیب ها را دارند. از ایرادات دموکراسی این است که در دموکراسی رانت وجود دارد و در این مثال این رانت شامل دانشجوی همفکر استاد شده است.
حال روی دیگر سکه را ببینیم که دیکتاتوری است و در آنجا فساد به جای رانت می نشیند و منافع شخصی جای همفکری را می گیرد و اگر هم همفکری ابراز می شود وسیله ای است برای رسیدن به منافع. اما این واقعیت همفکری را با هیچ مکانیسمی نمی توان روشن کرد. اما در مورد مثال دانشجویی که نمره آورده است ممکن است بگویید که بی سواد بار می آید، در این مورد مکانیسم ها متفاوت اند و در مکانیسم دموکراسی در صورت بی سواد بار آمدن دانشجوی همفکر با توجه به این که اصل بر شایسته سالاری است احتمال آثار سوء اجتماعی خیلی جدی نیست. اما همین همفکری می تواند آثار اجتماعی خوبی داشته باشد و همین است که در سطح جامعه (و البته در صورت اجازه فعالیت) به انجمن های فکری، نشریه و حزب و ... و تکثر ختم می شود. هر چند منافع جمعی در نظر است اما با توجه به رقابت نهایتن به سود جامعه تمام می شود.
از بحث اصلی دور شدم، به نظر من رفتار استاد هم از لحاظ تکاملی و هم از لحاظ فرهنگی ناعادلانه نبوده است. البته در مورد درست بودن یا نبودنش حرفی نمی زنم. یعنی در مثال آن جوانکی که از مهر ورزی معشوق اش به دیگری ناراحت می شود اگر در سطح فهم بخواهیم ببینیم، این احساس ناراحتی وجود دارد اما اگر در سطح عقلانیت قضاوت کنیم نباید این ناراحتی، که البته وجود دارد، او را وادار به کشتن معشوق یا دلبرش کند.
پ.ن: بحث و عناون "قرینگی عدالت" از خودم است و جایی نخوانده ام اگر جایی چیزی در این مورد خواندید یا یافتید مرا هم خبر کنید. البته می دانم که این دیدگاه با این نظر زیبایی شناسانه که می گوید: "عدل و عدالت از آنجایی که با تناسب، تقارن و هارمونی مترادف است و اینها همه از اسباب سنجش زیبایی هستند، همواره همردیف و همواره زیبایی است" در تعارض است.
سی ساله شد
بهارم باش
پشت کوهی بلند
در حماقتی به عمق هزار درجه زیر صفر
یخ زده ام
- شبنم سرخ رنگ روی گونه هایم
قندیل بسته-
تو
آفتابم باش.
به: دکتر ملیح
چون پرِ کاهی
که روی رودخانه تاریخ شناور است
به بندم کشیده است
تاریخی که تبعید و تعلیق و اسارت
محصول آن
خرمن به خرمن است
آزادی هر چه هست
جایی
بیرون از من است
آزادی هم که باشد
باز بر لبانم
قفلی سه هزار ساله
به وزن صد من است.
۲۱ اسفند، کلاس منطق صوری
شش ماه است كه از اصفهان كوچيده ام و در اين مدت هيچ وقت زمزمه نكردم كه "دلم مي خواد به اصفهان برگردم" فقط دلم براي دو چيز تنگ شده؛ يكي درختي -این درخت- در كنار زاينده رود كه آينه اي است از من و زندگي ام. زندگاني اي كه همين چند روز پيش 29 سالش گذشت و پا به سي امين سالش گذاشتم. پشت سر من و اين درخت يک گذشته مشابه وجود دارد، يك شكست. با اين همه كج و معوج رشد كرديم و بزرگ شديم، بزرگ و زيبا. اما نه آن زيبايي كه ديگران بپسندند. زيبايي اي كه خودمان مي فهميم اش و از آن لذت مي بريم. چه احمق اند دلسوزانمان!
همين الان زير درخت نشسته ام و مي نويسم. درخت. نبايد اسمي برايش پيدا كنم؟ نه. اسم محدوديت مي آورد. فقط درخت، آن هم درخت من. مثل خودم. من هم اسم نمي خواهم، نه اسم و نه رسم. نه مي خواهم دكتر مهندس بشوم و نه «كسي بشوم براي خودم» و نه حتي پدر. من و فقط من. اما نه بدون قيد و بند. افسارها را دوست دارم اما، افسارهاي بافته شده با دستان خودم را.
همان مهندس ها كه قبلاً صحبت شان را كرده بودم. چند شاخه از درختم را بريده اند و جاي آن زخم قديمي هم چيزي ماليده اند چيزي شبيه رنگ. نمي دانم چيست اما هر چه باشد نوش داروي بعد از مرگ سهراب است. چه سهراب هاي خوش شانسي هستيم.
دلم براي كس ديگري هم تنگ شده است. دوستي كه قرار بود سال ها بعد پالتوهاي بلند بپوشيم و با هم كنار رود سن قدم بزنيم و پيپ بكشيم و خاطرات مان را مرور كنيم. اما حالا من و بغضم كنار زاينده رود در گذشته قدم مي زنيم و آن دوست هم لابد با تمام ساده گي هايش در درياي زندگي توري گسترانده؛ توري با روزنه هاي گشادتر از طعمه هايش، با روزنه هايي به وسعت روحش.
دنبال مقصر نبايد گشت. اين كار همين اندك خاطرات خوب را هم به گند مي كشاند. به سادگي هايمان هم نمي خندم كه سادگي تبارمان بود و هنوز شعله هاي رو به زوال غرورمان را با هيزم هاي اصالتمان شعله ور نگه مي داريم. با همان غل و زنجيرهاي ديروزمان. شايد هم پرنده هايي هستيم كه از قفس گريختيم و حالا از ترس باز و شاهين دل تنگ قفس مان مي شويم. به خودم و تمام آرمان ها و حرف هاي خوب فحش مي دهم. از اين سال ها چه چيز برايم مانده جز اين اشك ها، كه به قول حسين "خون بهاي عمر رفته من است"
اصفهانم. در مدفن جواني ام ول مي گردم و براي جواني ام فاتحه مي خوانم. همين فاتحه ها ميان سالي ام را هم به لجن مي كشانند. همان لجن ها كه دوست شان دارم. براي آينده طرح مي ريزم. براي گل به خودي هاي بيشتر و بيشتر و براي باخت هاي دوباره و چند باره. براي رسيدن به ميوه درخت اين زندگي؛شكستن.
*****
سری هم به این (پیر)مرد زدم. دوستی که در کوه نوردی خیلی از ما جوان ها را جا می گذارد. هر چند سر هیچ مساله ای همفکر نیستیم و معمولا بحث مان به دعوا می کشد، ارادت ویژه ای به ایشان دارم. کتابخانه ردیفی! دارد که مگو ...

بچه ها دارن بزرگ میشن. دخترم 17 ساله شده و پسرم هم 14 ساله. مریم هم حالا 38 سال داره. خودم هم که 40 رو رد کردم. بیست سال از زندگی مشترکمون می گذره. اما اون روزا فکر نمی کردم بیست سال دیگه اینجوری بشه. تصورم چیزی دیگه بود، ولی خب هیچی طبق تصور من پیش نرفت. پیشرفتی توی کارم نداشتم و هنوز هم همون مغازه ساندویچی رو دارم. فقط پیتزا و اسنک و هات داگ جای هندی و بندری رو گرفتن.
اون روزا فکر می کردم بیست سال بعد چند تا رستوران شیک بالای شهر دارم و مدیریت هر کدوم رو هم به یکی از بچه های فامیل سپردم و خودم همه دلخوشیم شده یه سفره خونه سنتی با کلی عتیقه که از در و دیوارش آویزونه. تازه از اینا گذشته فکر نمی کردم رابطه ام با زن و بچه ام این شکلی باشه. فکر می کردم خیلی به هم نزدیک میشیم. اونقدر نزدیک که تمام رازها و درد دلاشون رو باهام قسمت کنن. اما حالا بچه ها پول توجیبی هم که بخوان به من نمی گن، مادرشون رو واسطه می کنن. میگم خب چرا به خودم نمی گید؟ میگن رومون نمیشه. هر وقت به پسرم میگم بیا یه روز با هم بریم چیتگر دوچرخه سواری کنیم، یه جوری از زیرش در میره. حالا باز پسرم خوبه بعضی وقتا مغازه میاد و یه ساعتی توی مغازه میشینه. دخترم که اصلا ً تحویلم نمی گیره. از مریم هم دل ِ خوشی ندارم. طرف فامیلای ما که نمیاد و هر وقت هم فامیلاشون ما رو دعوت کنن، دعوتشون رو رد می کنه و حواله میده به یه وقت دیگه. از صبح تا شب توی مغازه ام. سال های اول زندگی مون همش فکر می کردم که الان مریم داره چیکار می کنه ولی حالا دیگه تمام برنامه روزش رو می دونم و از اون فکرها سراغم نمی یاد. اون موقع ها هر روز برام نهار می آورد بعد یواش بواش شد یه روز در میون و بعد هفته ای دو روز و حالا هم ده سالی هست که نهار ساندویچ می خورم. مریم چاق و بی حوصله شده. هفت هشت سال پیش تصمیم گرفته بود دیپلمش رو بگیره و کنکور بده اما همش در حد حرف بود و هیچ کاری نکرد.
نمی دونم لابد اونم بیست سال پیش تصورش از امروز چیز دیگه ای بود. شاید دلش می خواست من پول دار بشم و مدام با هم بریم سفرو خرید کنیم و همه اینها سوژه بشن که وقتی مهمونی میره ازشون تعریف کنه. اما حالا چه؟ از آخرین سفری که رفتیم دو سال می گذره که البته اونم زهر مارمون شد. دخترم که به جای اینکه از طبیعت شمال لذت ببره مدام می گفت: «وای اون ماشینو چه خوشگله. بابای دوستم از این ماشینا داره میگه 37 میلیون خریدنش» پسرم هم که همش نق می زد: «بریم شهر بازی بریم تله کابین» و مریم هم از اینکه شب توی چادر بودیم ناراضی بود. خلاصه سفری که قرار بود یه هفته ای باشه و تا اردبیل بریم و برگردیم، به دو روز نکشید.
نمی دونم چرا اینجوری شده. من که تمام این سال ها از صبح تا شب در ِ مغازه بودم و کار می کردم. شاید خواست خداست. خدا یکی رو با بی پولی امتحان می کنه یکی رو هم با پول زیاد. تا وقتی هم خدا نخواد نمیشه. هر چه آدم به این در و اون در بزنه بازم فایده نداره. مگه من همش پس انداز نمی کردم. مگه من همش به مریم نمی گفتم خرج خونه رو پایین نگهداره. اما نمی دونم چرا هیچ وقت پولی برامون نمی موند. بچه ها رو هم نمی دونم چرا اینجوری شدن. مگه من همیشه براشون چلسمه نمی خریدم. مگه من هر شب نمی بوسیدمشون. مگه من هر روز صبح که می خواستن مدرسه برن و مادرشون خواب بود براشون ناشتایی حاضر نمی کردم.
نمی دونم. آقا یدالله، بوتیکی کنار مغازم میگه: «زمونه عوض شده. بچه های امروز دیگه اون بچه های سابق نیستن.» راست میگه. حق با آقا یدالله ست. دخترم خیلی فرق میکنه با اون چیزی که من تصور می کردم. دلم می خواست وقتی یه چیزی می خواد برام ناز بکنه و بعد قهر کنه و من هم نازش رو بکشم و براش بخرم. اما حالا وقتی یه چیزی بخواد به مادرش میگه که به من بگه و اگه هم من مخالفت کنم، شروع میکنه به سرکوفت زدن؛ «مگه من چیم از بهناز کمتره، خوش به حال صبا که هر چی بخواد باباش براش میخره و ... » نمونش همین چند وقت پیش که موبایل می خواست و مدام از مدل گوشی و شماره های رُند همکلاسی هاش تعریف می کرد و آخر سر هم 230 تومن بابت خط و گوشی پیاده شدم. پولش به درک ولی کاش اینکار رو نمی کردم. قرار گذاشتیم هفته ای یه شارژ 2 تومنی بیشتر براش نخرم، اونم قبول کرد. ولی حالا مدام یا با موبایل صحبت میکنه یا اس ام اس بازی میکنه. بهش میگم این شارژ جادوییه که تموم نمیشه. میگه که دوستاش بهش زنگ می زنن. آخه اونا خط شون ثابته و ... .
نمی دونم، ولی با این تعریف هایی که آقا یدالله میکنه ... بد جوری توی دلم بلواست. یه فکرایی به ذهنم میرسه که حتی به مریم هم روم نمیشه بگم. به مریم میگم حواست بیشتر به این دختر باشه. میگه: «باشه تو هم، انگار فقط تو توی این شهر یه دختر داری.» نمی دونم اگه من پولدار بودم بازهم اینجوری می شد، بازهم از این فکرا می کردم. نمی دونم. ولی حق با آقا یدالله است، زمونه عوض شده.
اخبار صبح: احمد رضایی در هتل گلوریای دوبی در طبقه 18 به طرز مشکوکی درگذشته است.
از یادداشت های داوود، کارمند قراردادی اداره پست، ۲۲ آبان ساعت ۲۳:
من وارث دردم.از دردهای واقعی حرف میزنم. دردهای واقعی و نه این دردهای فلسفی و روشنفکرانه که از بی دردی اند. درد نداشتن ها و آوارگی ها، درد حواله دادن به فردا، فرداهایی که همه عمر دنبال شان دویده ام و هیچ گاه هم نرسیده ام و امروز می فهمم که تمام آن امید ها و آرزوها بودند که زنده نگه ام داشته اند و امروز جزئی از من شده اند. آسایش و آرامش را دوست ندارم و حالا این منم که دنبال دردها می روم. ماسوخسیت؟! نمی دانم. شاید. اما رمز بقاء ماست. درد هم عادت می شود. دلم به حال خودم می سوزد، دلم به حال خودمان می سوزد. سی و دو ساله ام و کارمند قراردادی پست. پدرم هم کارمند بانک بود و تمام عمرش پول شمرد.
از زندگی سیرم. کاش من هم در آستانه سی سالگی در طبقه 18 یک هتل مجلل کشته می شدم. بهتر از این است که 80 سال با این وضعیت زندگی کنم. کیفیت مهم است. اما راستش دل این را هم ندارم که بروم از طبقه هجدهم یک برج خودم را پایین بیندازم. به خاطر فردا. به فردا امیدوارم. فردایی که بیاید و من از همه این دل واپسی ها و نداشتن ها و آوارگی ها خلاص شوم و مدتی کوتاه با کیفیت و بی درد زندگی کنم. آنروز حتی اگر در طبقه سوم یک هتل کوچک هم به طرز مشکوکی بمیرم، راضی خواهم بود.
اضطرابم هر روز بیشتر می شود به همه گیر می دهم، اضطرابم را کم می کند. بعضی وقت ها هم که گیر نمی دهم مثل گربه دست آموز دور و بر رئیسم می پلکم و خود شرینی می کنم و بعد از ظهر که به سمت خانه بر می گردم حالم از خودم بهم می خورد. چاپلوس عوضی. تمام راه را پیاده می روم و به خودم فحش می دهم.
کجا باید بروم؟ چکار باید بکنم؟ کی باید بشوم؟ یک کارمند ساده که تا آخر عمر هر روز باید سر کار بروم و با هر زباله ای دهن به دهن بشوم؟ کار دیگری از دستم ساخته نیست.
اما نه، دلم می خواهد یک کاری بکنم. بالاخره یک کارهایی هست که شاید بتوانم بکنم. راه هایی هست که من هم بتوانم در پیمودنشان سهمی داشته باشم. سهم، بله سهم. احساس می کنم سهمم از زندگی کم است و این سهم با توانایی های من همخوانی ندارند توانایی هایی که البته شکوفا نشده اند. نمی دانم شاید هم شرایط رشد و پیشرفت شان مهیا نبوده. باید کاری بکنم. نمی خوام هر روز صبح خواب آلود سر کار بروم. دلم می خواد روزی هجده ساعت کار کنم. دلم میخواد یه کار واقعی بکنم. دلم میخواد اونی که میخوام باشم. اما نمی دونم چکار باید بکنم. چه کاری باید بکنم؟
پ ن: در حال و هوای فیلم راننده تاکسی با بازی رابرت دنیرو
این داستان یک سقوط است یک سراشیبی و کوچه ای که بن بست است. من مسافر هر روز این کوچه ام. و در پایان با کله به بن بست می خورم. روزی را می بینم که مغزم متلاشی شود. انجام و سرانجامی در کار نیست. این مردن ها و زنده شدن های هر روزه، داستان مردی است که می خواست قدم در راه آزاد مردی بگذارد و حالا پس از سال ها از خودم می پرسم که "آزادگی" چیست؟
سراب یا واقعیت؟ بی قیدی یا مسئولیت؟ ولنگاری یا نجابت؟ بدبختی یا سعادت؟ تعهد یا خیانت؟ سرسختی یا لجاجت؟ و هزار مسأله تعریف نشده دیگر. و جاده ای که به نیمه رسیده است و نه مقصد پیداست و نه مبدإ. نه نای جلو رفتن دارم و نه پلی برای برگشت. معلق میان دیروز و فردا. کودکی ام مرا به بازگشت می خواند و آینده ای خیالی به ادامه امیدم می دهد. گذشته سیاهی دنبالم می کند مثل یک سایه، مثل یک کابوس. هی زور می زنم که به یاد آورم حس خوب فراموشی را اما توگوئی فراموش کرده ام فراموشی را.
جرأت نمی کنم سرم را برگردانم و پشت سرم را نگاه کنم و از ترس چشمانم را می بندم و با تمام وجود می دوم. در آن دور دست ها در پایان راه، اتوپیایی ساخته ام؛ اتوپیایی یک نفره و هر چه می دوم انگار فاصله مان بیشتر می شود.
گاه شک می کنم که آیا واقعا ً من در حال دویدنم و یا پای چشمه ای قلیان بار گذاشته ام و توهم برم داشته که دارم می دوم؟ نمی دانم. شاید روزی از خوابی چند ده ساله بیدار شوم و خودم را ببینم که کنار چشمه ای خوابم برده است و خودم را پیدا کنم با قلیانی که خاموش شده و کتابی که اوراقش را باد برده و چشمه ای که در حال خشک شدن است.
زندگی در کمین است تا مثل آوار روی سر آدم خراب شود اما من نمی خواهمش. دریا را می خواهم با آن موجها سهمگینش. موجهایی که به تنم بکوبند و رنجورم کنند.
حالا که زندگی زجر مدام است چه بهتر که زخم، زخمی کاری باشد. حالا که قرار است این دویدن ها را پایانی نباشد و انسان زودتر از جاده به پایان برسد پس چه بهتر که تمام عمر در یک راه بی انتها بدود بجای اینکه هر روز یک کوچه بن بست را مرور کند.
همین جا بود. درست همین جا بود. سال های زیادی گذشته است. من اینجا نشسته بودم و او رو برویم. با برگ های پاییزی و چوب های خشک آتش درست کرده بودیم. اولش کمی دود می کرد. وقتی برگ ها کاملا سوختند و چوب ها آتش گرفتند، آتش شعله کشید؛ گرم بود و بدون دود.

گفتم: ببین سوختن هم وجود می خواد.
- خب یعنی که چی؟
گفتم: آتیش برگ ها رو دیدی که چه دودی راه انداخته بودند. به قول قدیمی ها دودشون چشم فلک رو کور کرده بود! سوختن یعنی این شکلی سوختن، وجود یعنی اینکه گرما بدی به کسی که آتیش انداخته به جونت.
- البته بستگی داره که کی آتیش رو به جونش بندازه!
گفتم: نه فک نکنم هر جور که آتیش بگیره می سوزه و گرما می ده.
- آره، این جوری یاس
گفتم: البته می دونی .....
سال ها گذشته است ومن خاکستر آن آتشم؛ تنها و بدون گرما.
مثل یک تابع بی سرانجام سینوسی
روحم
سلولی که پا می دهد هر روز به ویروسی
حرف هایم
محکوم به حبس ابد در سلول تنهایی
و توهم
که همه دارند می کنند جاسوسی
و رئیسم
بد قلق مثل یک یابوی نر روسی
در دلش مانده حسرت یک ذره چاپلوسی
*****
لعنت به این تابع سینوسی
که صبح های قشنگ هر روزم را
زهر مارم می کند آخر هر دور این تابع سینوسی
به هر دور تازه اش هی امید می بندم
ه ِ زندگی امیدم را جوابی می دهد
بدتر از فحش های ناموسی
*****
آه ای تابع سینوسی
آخر هر روز برای اتمام هر دورت
خاندان آزپام را می روم به پابوسی
۲۵ آذر ۹۰ مترو صادقیه
کلاس اول راهنمایی بودم که آقای هاشمی معلم جغرافی مان بود و از بد ماجرا همسایه دیوار به دیوارمان هم بود. هر وقت پدرم آقای هاشمی را می دید وضعیت درسی ام را جویا می شد و همین قضیه باعث شد که من آن سال به اندازه تمام عمرم جغرافی بخوانم. البته خدا را شکر پدرم اهل این حرف ها نبود که بیاید مدرسه و وضعیتم را از مدرسه جویا شود. این پرس و جو از آقای هاشمی را هم از دیگران یاد گرفته بود که هر وقت آقای هاشمی را توی کوچه می دیدند احوال درسی پسرانشان را جویا می شدند. از همه اینها بدتر یک تکه کلامی را نمی دانم از کی یاد گرفه بود که هر وقت آقای هاشمی گزارش منفی می داد مثل نوار یه ریز تکرارش می کرد، بدون اینکه یک کلمه جا بندازه: "بین پسرم بشین درس بخون فردا مثل من بقال نشی و بشینی پشت این دخل فکسنی، درس بخون که فردا واسه خودت کسی بشی و بری توی یه اداره پشت میز بشینی و..."
البته پدرم زیادی متواضعانه حرف میزنه چرا که همین بقالی فکسنی یک سوپر مارکت شصت هفتاد متری دو نبشه که توی محله مون نظیر نداره. تعرفه مالیات بقالی 240 هزار تومان در ساله ولی ما سالی 720 هزار تومان مالیات می دیم. پدرم همش همون حرفها رو تکرار می کرد و نمی دونست که من همیشه ایستادن پشت صندوق را به کارمند اداره بودن ترجیح می دادم؛ چه اون موقع که عشقم این بود که پشت صندوق بشینم و دزدکی پفک بخورم و چه الان که عشقم اینه که موقع تعطیلی دبیرستان دخترانه پشت دخل وایسم و با دخترها صحبت کنم. خلاصه، ما که سیکلمون رو هم نگرفتیم و سال سوم راهنمایی ترک تحصیل کردم و الان هم دم دست بابام اصول، فنون و روش های کاسبی رو یاد می گیرم.
آها، داشتم از آقای هاشمی می گفتم. همون یک سال بیشتر معلم ما نبود و همون سال بالاترین نمره دوران راهنماییم رو آوردم؛ 19. چند روز پیش آقای هاشمی رو دیدم که توی بنگاه املاک کنار مغازه مان دنبال خونه می گشت. بنده خدا خیلی داغون بود. پنج میلیون پول پیش داشت و هر جا می رفت حداقل سیصد هزار تومان هم کرایه می خواستند تازه اونم واسه یه آپارتمان شصت هفتاد متری. گفتم آقای هاشمی یادته می گفتی "زمین خیلی خیلی بزرگه و با اینکه دو سومش رو آب گرفته ولی هنوز هم قسمت خشکیش خیلی زیاده و ..." خنده تلخی کرد و گفت: "بچه تو با این هوشت چطور بقال شدی؟" گفتم: "کار بهتری سراغ دارید؟"
من هم در این همایش با مقاله "بررسی مبانی فلسفی اقتصاد رفاه از منظر اخلاقی" شرکت کرده ام.
1. از تخیل تا توهم: یک سال و نیم پیش بود که یک دستگاه mp3 player مارشال به مبلغ 31000 تومان خریدم و چپاندم توی گوشم و این دستگاه شد رفیق پرسه ها و ولگردی های من. صداها را که نشنوی یواش یواش تصویرها را هم درست نمی بینی و بعد آهسته آهسته از واقعیت ها فاصله می گیری و اگر حواست هم نباشد به دام توهم می افتی. داستان من هم همین بود؛ از تخیل تا توهم. اوج این توهم را چند روز پیش تجربه کردم: میدان آزادی بود و آفتابی که از سمت راست به صورتم می تابید (اختصاصی) و دچار این توهم شده بودم که آفتاب ِ رو به غروب، با من و ریتم موسیقی ام هماهنگ شده است و حرکتش را با گام های من تنظیم می کند. حس خوبی بود اما، اما می دانستم که دارم به سمت توهم می روم و تخیلم رو به ضعف می رود و حتی نابودی. این بود که سراغ مقاله ای از استاد ملکیان رفتم با عنوان "تخیل آری، توهم نه" کتاب را هفته پیش خریده بودم و عنوان مقاله توی ذهنم بود. مقاله فوق العاده ای است که تخیل را هم برای امر اخلاقی و هم برای تفکر فلسفی لازم می داند و توهم را برای هر دوی اینها مضر. (کتاب "حدیث آرزومندی" را از دست ندهید و همینطور "راهی به رهایی" را. به قول دکتر ملیح استاد درس فیزیک مان بحث های استاد ملکیان درباره عقلانیت و معنویت از نون شب برای دانشجو واجب تر است.)
از این نوشته ها نتیجه می گیرم که باید برای مدتی با mp3 player خداحافظی کنم. البته می دانم که تنها علت متوهم شدنم موسیقی نیست اما حتم دارم که عامل مهمی است. امروز اولین گشتم در ولی عصر بود، ده دوازده کیلومتر پیاده روی کردم و البته بدون موسیقی.
2. سکنی گزیدن در تهران: بعد از سه هفته که شب از ولایت به سمت تهران راه می افتادم که صبح سر کلاس باشم و عملا ً سر کلاس ها چرت می زدم، موقتا ً در یک خوابگاه دانشجویی- کارمندی سکنی گزیده ام تا خانه مناسبی پیدا کنم. خوابگاه خوب و تمیزی است و به جز کارمند و دانشجو کسی را راه نمی دهند. مثلا ً توی همین اتاق کناری من که شش تخته است یک آقایی است کارمند حمل و نقل و کارشان این است که صبح تا شب با موتور سیکلت شان مسافر جابجا می کند و باقی کارمندان هم به همین شکل جایی مشغولند. نظافتش را هم می توان از این جمله که روی در دستشویی نوشته اند دریابید: «لطفا ً به اندازه ای آب بریزید که چیزی از کارتان پیدا نباشد»
3. بی اعتمادی: گفته بودند که توی تهران نباید به کسی اعتماد کرد اما نمی دانستم که اعتمادهایی هم که قبلا ً کرده بودیم! با ورود به تهران مشکل ساز می شوند!! مثلا ً چند وقت پیش مقاله ای برای مجله ای آن هم از نوع اصلاح طلبش فرستادم که چاپش نکردند و حالا با ورود ما به تهران یکی از نویسندگان همان مجله مقاله ای نوشته که در سطر سطرش آثار نوشته ام را می بینم هم موضوع و هم گاها ً عین جملات را. یا مثلا ً ایده دیگرم که .... بی خیال ممکن است شما هم بعله!!!
4. برو کار میکن: گشتن توی نیازمندی ها برای کار چیزی است در حد "فحش به خود" این بود که راه افتادم توی بازار و قیمت ها را رصد کردن. مغز گردو توی مغازه نزدیک میدان حر کیلویی 19000 تومن و کنار خیابان بهشتی کیلویی 15000 تومن البته گردوی میدان حر خیلی با کیفیت تر بود، با این همه اگر من از ولایتمان گردو بخرم و مغز کنم و بفروشم حداقل کیلویی 10000 تومن سود می کنم. غیر از این کارهای کوچک در طول این ارزیابی اقتصادی حدود ده دوازده شرکت دیگر هم تأسیس کردم و طیف وسیعی از فعالیت های اقتصادی را انجام دادم و در نهایت به عنوان صادر کننده نمونه از رئیس جمهور لوح تقدیر دریافت کردم. (نگفتم توهم را نباید دست کم گرفت!!!)
5. کتابخانه ملی: برای عضویت در کتابخانه ملی به حدی شرایط و مدارک احتیاج است که تا یک ماه دیگر هم جور نمی شوند این بود که لیست کتابخانه های شهرداری را از اینترنت گرفتم و راه افتادم به سمت نزدیک ترین شان غافل از اینکه طرح زوج و فرد ببخشید طرح نر و ماده بود و امروز نوبت اجناس ماده بود که مطالعه بکنند و با پیگیری بیشتر معلوم شد که روزهای زوج مخصوص اجناس ماده است و روزهای فرد مخصوص نرها. معلوم است که هر آدم عاقلی هم جای من بود در این وضعیت رخت برمی بست و آهنگ قهوه خانه می کرد و من نیز درنگ نکردم.
ورود: بهمن ۱۳۸۲ خروج: شهریور ۱۳۹۰ دستاورد: کارشناسی اقتصاد با معدل ۱۲ و کارشناسی ارشد با معدل حدود ۱۴ و پایان نامه ای که هنوز نوشته نشده!!! تأمین مالی: جیب مبارک پدر
خلاصه فعالیت ها: قلیان کشیدن در تک تک چای خانه های اصفهان، بازدید نکردن از هیچ کدام از آثار تاریخی همچون کلیسای وانک و ..... ول گردی در خیابان های همیشه تنهای اصفهان، گم شدن در بیشه های ناژوان، سانسور، ترک کردن همه آدم ها، فحش دادن به حاجی های اصفهانی، قمار بازی روی سی و سه پل، روشنفکر بازی در آوردن برای دخترها، پاچه مالی اساتید، ورق بازی با لپ تاب، هزار و پانصد جلد کتاب غیر درسی، باز هم سانسور، یک سال مدام کتابخانه رفتن و ... یک هفته دیگر از اصفهان می روم.
اهداف آتی: فلسفه علم علوم تحقیقات، ول گردی در ولی عصر، عضویت در کتابخانه ملی، پارک جمشیدیه، کارهای احمقانه و .... تأمین مالی: باید کار کرد! این جفت دومیست که باید قطع شود.
مدتی نخواهم بود. بر می گردم. پاییز هم که سر برسد، شاعرانگی هم بر می گردد. برایم دعا کن!
جامعه جهانی. دهکده جهانی. جهانی که هر روز کوچک تر می شود و تفاوت ها کم رنگ تر می شود. به قول مدلهای تجارت بین الملل: همگرایی! همه اینها از دل جهانی شدن بیرون می آید.
با نگاه اندام وار به جهان اینطور هم می توان دید: اروپا مغر متفکر آن، آمریکا قلب تپنده آن، چین و هند سازندگان کربوهیدرات و اعراب دستگاه تناسلی آن و با این حساب مردم سومالی هم لابد مدفوع آنند.

حالم از اقتصاد رفاه و بهینه پارتو بهم می خورد. ترجیح می دهم آخوندی بیاید و بگوید که اینها همه آزمایش های الهی است.
*****
وسترن زیبای "هفت دلاور" را این روزها چندین بار دیده ام، این دیالوگش مدام توی سرم می پیچد:
"بالاخره کشاورزا بردن، اونا برای همیشه جاودان هستند چون همشون جزئی از زمین هستند. شما در نابودی کارلورا کمکشون کردید. همونطور که باد شدید باعث میشه از شر ملخ خلاص بشن. شما حکم باد رو دارید روی زمین می وزید و دفع شر می کنید." حکایت کشاورزان و زمین آن فیلم، حکایت جهان سوم و تولید امروز است.

آرزو دارم که باد می بودم و دفع شر می کردم یا به قول راسل:
"آرزو مندم که از شر بکاهم، ولی نمی توانم، و از این بسیار در رنجم."
پی. نوشت: به لطف دوست گرامی ام سیاوش، مطلع شدم که این کودک سومالیایی حالش رو به بهبود است. کلی هم تپل شده این لینک را ببینید.http://www.tabnak.ir/fa/news/202982/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1
«کسالت داشت، کسالتش این بود که نمی توانست چیزی را که سر دلش گیر کرده بود، قی کند.» تد هیوز
حس و حال نوشتن ندارم و حتی حرف زدن هم. دست به قلم می شوم و در هنوز صفحه به آخر نرسیده دو خط به شکل ضربدر روی تمام صفحه می کشم و دفتر را می بندم.
کارم که زیاد باشد و وقتم کم، بجای کار بیشتر، بازدهی ام کم می شود. می دانم چرا؟ اینها همه ریشه در کمال گرایی دارد و اینکه آدم بخواهد کارها را به نحوه احسن انجام دهد. کمال گرایی حس مزخرفی است که عملا ْ دست و پای آدم را می بندد و هیچ کاری هم جلو نمی رود. هر کس تا حدی این روحیه را دارد ولی به گمانم اوج این روحیه را می توان در لئوناردو داوینچی دید. و گواه هم آنکه وی کتابی را شروع به نوشتن کرد و تا پایان عمر هم موفق به اتمامش نشد. منصفانه نیست اگر بگوییم داوینچی تنبل بود. این روحیه کمال گرایی است که بسیاری اوقات مانع خلق آثار می شود. مثالهای زیادی در تاریخ می توان پیدا کرد.(غیر از من و لئوناردو!!!!)
داستان های نیمه تمام ام را می خواهم تمام کنم. از شما چه پنهان قصد دارم امسال داستانی برای جایزه ادبی صادق هدایت بفرستم. البته امیدی برای جایزه ندارم ولی دوست دارم در این مسابقه شرکت کنم. همین طور دوست دارم سال جاری در یکی از کلاس های داستان نویسی آقای بهارلو شرکت کنم.
اما در حال حاضر بار روانی اصلی از ناحیه پایان نامه است که در مورد آن سعی در مهار حس کمال گرایی دارم. حالم از کسانی که می گویند پایان نامه کارشناسی ارشد را باید ساده و سرسری گرفت، بهم می خورد. و ادعایشان جالب است، فکر می کنند که سواد آدم به کار اساسی قد نمی دهد. آخه مرد حسابی تو از کجا می دونی که من نمی تونم این کار رو انجام بدم؟ و البته طبق معمول ملاک سنجش نمره و معدله که در این مورد حال و روز خوشی ندارم و هیچ وقت هم نداشته ام.
"من این روزها گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است"
بازیگران: رالف فاينز، استوين ري و جوليان مور.
کارگردان: نيل جوردن..

فوق العاده زیباست
داستان ِ عشق، نفرت، حسادت، پیشداوری و ایمان.
در سکوتی نادم
به دست هایی فکر می کنم که نگرفته ام
به حرفهایی که با کسی نگفته ام
به باران هایی که خیسم نکرده اند
و به شعرهایی که نسروده ام.
از گذشته به فردا پل می زنم
و از حسرت به امید
چونان که از تنهایی به تو.
به دست هایت فکر می کنم
به چشمهایت
و لبهایت.
شمع ها را روشن می کنم
پروانه ها را به سوختن ندا می دهم
و بُغضی سی ساله را می شکنم،
باران می شوم
و در آن شُرشُر باران
«آلوار» می خوانم:
«تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم... »
در تدارک عروسی ام. قرار است چند روز دیگر یعنی دقیقا ً نیمه شعبان عروسی کنم. دو سال و چند ماه پیش بود که مادرم با اصرار من و با وجود مخالفت های پدرم به خواستگاری دختر دایی ام رفت. آن شب مادرم تنها خانه دایی رفت و دایی ام از اینکه مادرم تنها رفته بود، دلخور شده بود. پدرم اصلا ً دل خوشی از دایی ام و کلا ً از خانواده مادرم ندارد. آن شب هر چه مادرم اصرار کرد، پدر کوتاه نیامد و مادر به ناچار تنها رفت. دلخوری دایی ام در اصل از پدرم بود و من را خوب می شناخت و می دانست که چقدر خجالتی ام.
*****
دیروز با نامزدم کتایون به همراه خاله بزرگش و خواهر من به خرید عروسی رفته بودیم و حدود یک میلیون پیاده شدم. یعنی دو ماه دستمزد من. آنهم دو ماه از تابستان که کار و بار کارگرهای خلاطه روبراه است. امروز هم کلاس مشاوره قبل از ازدواج رفته بودیم و با بیست سی نفر دیگر پای حرفهای خانم مشاور نشستیم. من که از اول تا آخرش سرم را پایین انداخته بودم و از خجالت داشتم آب می شدم. بعد از کلاس حتی رویم نمی شد با کتایون هم حرف بزنم. از حرفهای خانم مشاور خیلی سر در نیاوردم فقط معنی کاپوت که توی این دو سال ذهنم را مشغول کرده بود، فهمیدم.
*****
صبح روز قبل از مراسم نامزدی آرایشگاه رفته بودم. روی آینه عکس هایی با موهای قشنگ و تر تمیز چسبانده بود. البته من که نه موهام به اون قشنگی بود و نه پوستم به اون سفیدی. همینطور که آرایشگر موهام رو کوتاه می کرد به این فکر می کردم که اگه کله اینا رو هیکل ورزیده من بود، چی میشد. توی همون آرایشگاه بود که تصمیم گرفتم به قیافم یه سر و سامونی بدم و تر و تمیز زندگی کنم و هر روز بعد از کار یه دوش حموم برم و ... بخاطر کتایون، نمی خوام از قیافه ام بدش بیاد.
بعد از آرایشگاه مستقیم رفتم توی یه مغازه لوازم آرایشی. خانم فروشنده جواب سالمم رو که داد، گفتم ببخشید میشه به اون آقا بگید یه لحظه تشریف بیاره. آقای ته مغازه که شاید صاحب مغزه بود، بلند شد و اومد.
ــ امری داشتید قربان؟
تُن صدام رو پایین آوردم و به کله ام رو به صاحب مغازه نزدیک کردم.
ــ ببخشید، یه بسته واجبی می خواستم.
صاحب مغازه خنده بلندی زد و گفت: بابا تو دیگه کی هستی!؟! این روزا دخترا می یاند کاپوت می خرند و عین خیالشون هم نیس.
کارگر فقیری هستم که مسؤلیت یک خانواده پنج نفره بر دوشم است. از ده سالگی که پدرم مُرد دستفروشی می کردم. سه سال پیش که برادر دوقلویم هم توی کارخانه مُرد من صاحب زن و زندگی و بچه و کار شده ام؛ با زن برادرم ازدواج کردم و 3 فرزندش را هم به فرزندی قبول کردم. توی همان کارخانه ریسندگی هم بجای برادرم مشغول بکار شدم.
خوبی دستفروشی این بود که خودم آقای خودم بودم و هر وقت که هوس می کردم، و البته پول غذا هم داشتم، کار را تعطیل می کردم و تا لنگ ظهر می خوابیدم. اما کارِ کارخانه آدم را مثل ساعت دقیق می کند. کار خیلی زیادی هم از آدم می کشد. البته در ازای کار بیشتر پول بیشتری می دهد. دست فروشی فقط برای زنده ماندن کافی بود ولی حالا با اینکه زن و بچه ام را تأمین می کنم، پس انداز هم دارم. تازه همین که آدم از بابت حقوق ماهانه ثابت خیالش راحت است کلی آدم را به زندگی امیدوار می کند.
روزهای خوب و بد زیادی توی کارخانه تجربه کرده ام. البته من که فقط سَرم گرم کار خودم است و این دیگران اند که گاهی به ما حال می دهند و گاهی حالمان را می گیرند بخصوص سرکارگر غُرغُرو و صاحب کارخانه همیشه عصبی مان. البته غیر از اینها دو نفر دیگر هم بوده اند؛
یک روز آقایی به نام فریدمن به کارخانه مان آمد و برایمان سخنرانی کرد و کلی هم از ما کارگرها تعریف کرد. ما هم کیف می کردیم و برایش هورا می کشیدیم. صبح روز بعدش عکس ما را کنار آقای فریدمن چاپ کردند. تا آنروز نمی دانستم که من چه نقش مهمی در اقتصاد کشورم دارم و پس از آن با جان و دل کار می کردم تا اینکه کارل مارسک به کارخانه مان آمد.
یک روز دیگر آقای ریشویی که اسمش کارل مارسک بود به کارخانه مان آمد و از ما دفاع سختی کرد. راستش تا آن روز این را هم نمی دانستم که اینقدر بدبخت و فلک زده ام که به این راحتی از من سوء استفاده می کنند. با چشمهای اشک آلود مارسک را بغل کردم و از او تشکر کردم که از خواب غفلت بیدارم کرد. روز بعد از آنهم، عکسم را کنار مارسک توی روزنامه چاپ کردند.
دلم به حال خودم سوخت و به خودم گفتم که کاش هیچ وقت دستفروشی را رها نکرده بودم. و حتی وسوسه شدم دوباره دستفروشی را از سَر بگیرم. اما حالا وضع فرق کرده بود و من بایست برای پنج نفر غذا تهیه می کردم و دستفروشی فقط برای زنده ماندن خودم کافی بود.
خیلی زود فریدمن و مارسک و فکر دستفروشی را فراموش کردم و به روند سابق کاری ام برگشتم اما سرکارگرمان که خواندن بلد است می گوید که توی روزنامه مدام سر آن دو عکس بحث و جدل می کنند.
نگاهم کرد
رو به من خندید،
ساده از کنار من رد شد
همین که تردیدم را دید.
نگاهش روی سرم سنگینی می کند. سعی می کنم حواسم را پرت کنم. Mp3 player را از جیبم بیرون می آورم و صدایش را بیشتر می کنم. آهنگ "یک شنبه غم انگیز" در حال پخش شدن است. دکمه next را فشار می دهم و آهنگ حزن آلود دیگری شروع می شود؛ جاده ابریشم. این پرش از غرب به شرق از توانایی های گزینه shuffle است! "جاده ابریشم" روح شرق را فریاد می زند اندوه شرق را.
اتوبوس پشت چراغ قرمز می ایستد. دوباره سرم را بلند می کنم. دوباره چشمهایش را می بینم که به من زل زده اند، با اندهی در اعماقشان. سرم را پایین می اندازم و بدون اینکه نگاهم را از کف اتوبوس بردارم، پیاده می شوم. پنج ایستگاه زودتر پیاده شده ام. پیاده راهم را ادامه می دهم.
*****
پیاده رو، پیاده رو همیشگی نیست، شبیه جاده های سنگلاخ فیلهای قدیمی شده است. آدمها هم لباسهای قدیمی و عجیبی تن کرده اند و قیافه شان شبیه مغولها شده است. تا جایی که چشمم کار می کند، جنگ و درگیری است. مردها را می کشند و بعد مثل شیرهای آفریقا دنبال زنان و دختران می دوند و انگار که آهویی شکار کرده باشند دورش حلقه می زنند. خوشبختانه در این گیر و دار کسی کاری به من ندارد، اصلا ً انگار به چشمشان نمی آیم.
به ایستگاه اتوبوس بعدی می رسم. دختر ریز اندامی با انگشتان شکسته در ایستگاه نشسته است؛ انگشت شصت پایش را رو به بالا شکسته اند و چهار انگشت دیگر را رو به پایین.
هر چه جلوتر می روم میزان خشونت کمتر می شود. این را از روی لباسها هم می توان فهمید؛ از ابزار آلات جنگی افراد کمتر می شود و در عوض پرچم ها و دست بند ها و گردن بندهای عجیب و غریب بیشتر می شوند. با اینکه کمتر همدیگر را می کشند و تجاوز و بردگی کمتر شده است، باز هم انگشت پاهای دختران را می شکنند.
انگار فیلم مستندی راجع به نظریه تکامل می بینم و هر چه جلوتر می آیم،زیبایی ها بیشتر می شود. حتی سیاهی ها هم لباس قشنگی پوشیده اند و اسم شان را هم تغییر داده اند، شده اند سیاست مدار!
در آخر مسیر دختر ریز اندام را دوباره می بینم که سوار دوچرخه از مدرسه بر می گردد.
*****
بالاخره به ایستگاه پنجم می رسم و در همین لحظه "جاده ابریشم" تمام می شود و باز shuffle غافلگیرم می کند؛ دعای فرج با صدای مداح اهل بیت حاج منصور!
باید از داروخانه سر کوچه داروهای پدر را بگیرم و برای فردا صبح نان تهیه کنم. پیاده رو همان پیاده روی همیشگی شده است و قیافه ها هم شبیه آدمیزاد شده اند. فقط افراد کمی را می بینم که مثل حیوانات پشمالو اند و با پیشانی هایی کبود، مهره های عجیبی در دستشان می چرخانند. بعضی شان هم لباس های نامتعارف گل و گشادی پوشیده اند که از روی دوششان تا بالای قوزک پایشان می رسد. همیشه حدس می زدم که چیزی زیر این لباسها مخفی کرده اند. این روزها که باد تند می وزد و لباسها را کنار می زند، حدسم به حقیقت نزدیک می شود؛
یکی شان سه تا دختر چهارده پانزده ساله زیر لباسش مخفی کرده و به سرعت به سمت خانه می رود. آن دیگری بسته های دلار از زیر لباسش می افتد و نوچه های پشمالویش پشت سرش بسته ها را جمع می کنند و مثل مست ها سینه می زند و شعار می دهند. یکی دیگرشان قوطی های حلبی زیر لباسش است که رویشان نوشته است: OIL
*****
ساعت از ده گدشته است که به خانه می رسم و طبق معمول کسی جواب سوالم را نداد.
_ تا حالا چه قبرستونی بودی؟
ــ سر کار بودم.
ــ تو که کارت ساعت دو تموم میشه. بعدشم که به قول خودت میری کتابخونه، کتابخونه هم که ساعت هفت می بنده، بقیه شو کدوم گوری بودی؟
ــ امروز بیشتر راه رو پیاده اومدم.
ــ آره ارواح عمت، هالو گیر آوردی. من شما جوونا رو می شناسم. صبح تا شب امثال تو رو توی پارک می بینم که چطور حیا رو خوردید و آبرو رو قی کردید. نه دین دارید نه ایمون. بچه بخدا قسم این کارا درست نیس. بیا مث بچه آدم بچسب به زندگی، یه سر و سامونی به خودت بده. به فکر خودت نیستی به فکر ما باش. بذار این آخر عمری سر راحت زمین بذاریم.
ــ پدر جان من همیشه گفتم که شما خیلی با استعدادید. خدایی خیلی خوب توی این سن و سال دیالوگ فیلمها رو حفظ می کنی!
ــ بیاه، انگار یاسین توی گوش ... لا اله الا الله
*****
_ شام نمی خوری؟
_ نه مادر جان بیرون یه چیزی خوردم.
کنار پنجره می نشینم و به دختر توی اتوبوس فکر می کنم.
سه روز است که گلها را آب نداده ای
گلهای لب پنجره اتاقت را.